![]() |
![]() |
|
| The Star Of The Pilgrim |
|
میرم میشینم رو پل. پاهامو آویزون میکنم و سعی میکنم کلهم رو طوری بگیرم که عکس ماه تو امتداد رودخونه و خود ماه تو یه خط قرار بگیرن. بعد وقتی اون آقاههی کور آکاردئونیست رد میشه، براش لبخند میزنم. وقتی میره براش دست تکون میدم و وقتی صدای سازدهنی ِ قورباغهها از صدای اون بیشتر میشه، گریه میکنم...
وقتایی که، آکاردئون بهدست، میرسم دم پل، میشینم رو لبهش و پاهامو تکون میدم. بعد هر کی برام سکه پرت میکنه، جاخالی میدم تا بخوره تو سر قورباغههای ته رودخونه. قورباغههای دوزیستِ ازخودراضی که هیچوقت نتونستن از زیر آب، خودِ ماه رو، مستقل از سایهش تو آب، ببینن. قورباغههای تخیلی دروغگو، وقتی تو سازدهنیشون فوت میکنن، حبابهاش میره کفِ رودخونه... یه بار همینطور که پاهامو تکون میدادم، کفشم افتاد تو رودخونه. اول یه صدای نعرهی یه قورباغه اومد. بعد یه عالمه حباب اومد رو آب و همزمان تِم آهنگِ قورباغهها هم غمانگیز شد. میدونستم تا صبح باید بدون کفش راه برم؛ برای همین اون یکی لنگهش رو تا جایی که میتونستم دور پرت کردم. اینبار امتداد عکس ماه هم داشت قلقل میزد... □ □ □ دختره رفت. کنار ساحل؛ اونقدر رفت و رفت و رفت تا خسته شد. بعد نشست و به دیوار کنار ساحل نگاه کرد. اونقدر نگاه کرد و نگاه کرد و نگاه کرد تا خسته شد. بعد سعی کرد از دیوار بالا بره. سعی کرد دیوار و سوراخ کنه. سعی کرد یه در تو دیوار پیدا کنه. سعی کرد و سعی کرد و سعی کرد تا خسته شد. بعد دوباره تصمیم گرفت بره. اینبار چشاشو بست و رفت. اونقدر رفت و رفت و رفت تا حسابی خیس شد. میدونست تو دریا، اگه دیواری هم باشه، زیر آبه... . ![]() |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|