![]() |
![]() |
|
| The Star Of The Pilgrim |
|
از همان اولین روزی که به این سیاره قدم گذاشتیم
گم شدیم... یادم هست روبرویمان باد بود، آب بود، نور هم، هم چنان سرشار از خاک بود... ما هنوز هم پیدا نشده ایم... ما آزاد آفریده شدیم - به همین هم افتخار می کنیم - ما در گوشه های مسطح همین کره خاکی آفریده شدیم... ما هنوز هم معتقدیم که آزاد آفریده شدیم... ما... آزاد... آفریده... آزاد.. آفریده... آزاد... آبی میشویم...
زیر دریای از آب مدفون میشویم... ... و تشنه میمانیم.. رو شیشهی بخار گرفتهی پنجره،
تو زمستون، خیلی راحت میشه نوشت. میشه حتی یه وبلاگ نوشت. میشه بعد از اینکه نوشتیش با تمام امید و علاقه نازش کنی تا محو شه. میشه حتی عکس یه کف دست هم روش انداخت. یا یه دون نقطه پرانتز کشید. میشه باش یه شب تا صبح توهم زد. خوبیش اینه که بارون همیشه اون ور پنجره میباره... اما تو تابستون، فقط آدم قرمز میشه. هر چی روش بنویسی، هی چربتر و چربتر میشه. بارون هم که نمیباره. اگرم بباره، اونور پنجره میباره این روزها
پیدا کردن یک جیب خالی - خالی خالی - که بتوانم احساسات دروغین تو را - یا شاید دروغهای احساسی ات را - در آن بگذارم چه قدر سخت شده است. چون می دانم در غیر این صورت هرگز هرگز هرگز حوصله نمی کنم هر وقت قهر کنی بنشینم تمام آنها را از سایر دلخوشی هایم جدا کنم و به خودت برگردانم. ![]() باید حتماً رفته باشی
بیایید همیشه به خاطر داشته باشیم
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|